تبليغاتX
من فقط یک کمی خاک بودم همیــــــــن!

من فقط یک کمی خاک بودم همیــــــــن!

تــو قـــرار من باش تا من مدارت شوم!چه قرار مداری بهتر از ما...!

رویای بودنتــــــــ...

 رویای ِ در خیالِ بودنتـــــــــ را از من نگیر

 بگذار خیالتــــــــ را زندگی کنم

 نهـ برای خاطراتــــــِ خوبــــــ

 نهـ برای عشق

 نهـ برای آرزوی دوباره بودنتــــــــــ

 برای تسکین زخم هایم

 برای اینکه

 بهـ خودم بگویم

 یکـــــــ روز ی توی این همه روز خدا

 توی این همه بی کسی های مدام

همهـ ی زندگــیِ کسی بودم!

 رویای بودنتــــ هم

 قهوه های تلخ زندگیم را

 شیرین می کندــــــــ..........

 د.ن.مُچالهـ کن

 بشکن

 بند بزن

 خلاصهـ راحتـــــ باش

 ارثــــِ پدرتـــــ کهـ نیستــــــ

 دل تنهای من استـــــ...!





[ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ مهرنوش ] [ ]


گرفتـــــــــه ام...

 این روزها آن قدر با خودم مشکل دارم که

 پشتِ سرِ خودم حرف می زنم....

 یکی به دو می کنم ...با اینه

 لباس هایم را به دورنگی متهم می کنم

 و هر صبح بهم می زنم حال دنیا را...

 در فنجان های قهوه ندیده

 بی آنکه نگرانِ این باشم که فالِ آدم هایش از هم سر دربیاورد!

 نفس کشیدن در گیرو دارِ اکسیزن های بی سروپا که درادکلن های اطرافیانم

 سَرَک کشیده اند...

 زندگیِ دسته جمعی با تفکرهای تک سلولی که در بسترِ سنّت تکثیر می شوند

 ....

 .......

 تکرار....رار....ار....

 تکراری ام...

 صبح به صبح

 حتی میان شیرِ آبی که از حفظ صورتم را می شورد یا

 گُله سری که با تیترِ روزنامه ی صبح هماهنگ می کنم تا گرفتگی ام

 به چشم نیاید....

 امّا...هه

 گرفته ام...

 گرفته ام خودم را از دلی گرفته تر!

 میدانم....تو هم آن دورِ دور

 شبیه من بی کسی می کنی....

 د.ن.خدایـــــــــا!

 دستم به آسمانتـــــــــ نمی رسد...

 امّا دستــــــِ تو که به زمین می رسد!

 بلندم کن!


[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ مهرنوش ] [ ]


قال...

  قالَ...

  <<ربـــــــّ ارنـــــی...>>

  قالَ...

  <<وَ لَن ترانــــــی...>>

  آن قـــــدر بگو می خواهم ببینمتــــــــ(!)

  تا لا اقل....

  صدایش را بشنوی (!)

  دارد دیـــــــر می شود...

 ماه(!)دارد می رود....

  پ.ن.زندگــــــی شبیهـ شعری استـــ...

  قافیهـ هایش با من

  "تو"فقط همیشــهـ ردیفــــــ باش!




[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ مهرنوش ] [ ]


....!

 چگونهـ می شــــــــود از خدا گرفتــــــ چیزی را کهـ نمی دهد؟!

 همهـ می گویند

 قسمتـــــــ نیستــــــ حکمتــــــ استـــــ

 خدایــــــــا....

 من معنیِ قسمتـــــ و حکمتــــــ را نمی دانم

 اما تو معنیِ طاقتــــــ را میدانی...

 مگـــر نــــهـ...؟!

 پ.ن.انصاف نیستــــ

 کهـ دنیا آقدر کوچک باشد

 کهـ آدم های تکراری را روزی صدبار ببینی

 و آنقدر بزرگ باشد

 کهـ نتوانی آن کسی را که دلت می خواهد

 حتی یک بار ببینی...!




[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ مهرنوش ] [ ]


دلتــــو بزن ب دریـــــــا....

 دقیقا" نمیدونم کجای یک رابطه باید دل رو زد به دریـــــا....

 نمیدونم مناسب ترین حرف

 مناسب ترین حرکت کِی باید باشه....

 ولی میدونم

 جلوی اتفاق رو نباید گرفت

 گاهی هم بهتره اتفاق رو جلو بندازی

 مثلا" وقتِ رفتنت که می شه

 یکباره برگردی بگی دلم نمی خواد برم

 وقتِ رفتنش که می شه

 دستش رو بگیری و بگیدلم نمی خواد بری

 وقتی یکی بهت می گه پیشم بمون

 ...شک نکن....پیشش بمون

 وقتی دلت می خواد پیشش بمونی...غرور نداشته باش

 دستات رو حلقه کن دورش

 بگو....دوستت دارم....دلم می خواد پیشت بمونم....

 بگذار اتفاق دوست داشتن هرچه زودتر بیفته...

 شاید نسلِ ما وقتِ زیادی برای عشق ورزیدن نداشته باشه....


 پ.ن.ما بهم بدهکاریم...برای تمام دوستت دارم های نگفته ای که

 پشتِ دیوارِ غرور بلعیدیمشان تا نشان دهیم که منطقی هستیم نه احساسی.

این پست اختصاصی دوستِ صمیمی خودم صدف هست.

[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ مهرنوش ] [ ]


فاصـــــــــلهـ....

فاصلهـ ها هیچ وقتــــــ تمام نمی شوند...

          حتی در قصـهـ ها....

همیشهـ می گویند

یکی بود یکی نبود....

انگار هیچ وقتـــ نمی شود

        همـهـ باشند....

                 همهـ با همـــــم....

         در کنار هم باشند...

همیشهـ باید...

جایی...

   زمانی....

         فاصله ای....

                چیزی باشد....

تا قصهـ ها کامل شوند!

     امان از این فاصلهـ ها....



[ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ مهرنوش ] [ ]


همــــ ه از دلتنگــــ ـی های من بود...

دســـــ تـم را بالا مـ ــی برم...

و آسمـ ـان را پایـیـ ـ ـن می کشـ ـ ـم

مــ ـی خــ ـواهم بزرگـ ـ ـی زمین را نشـ ـان آسمـ ـان دهم!

تا بداند

گمشـ ـده ی من

نه در آغـ ـ ــوش او....

که در همیـ ـن خاکـ ـ ــ بی انتهـ ـاستـــــ ـ

آنقدر از دلتنگـ ـی هایم برایش خـ ـواهم گفتــــ ـ

تا سـ ـرخ شـ ـ ـود...

تا نـ ـــم نـ ــــم بگـــــ ـرید...

آن وقتــ ـــ رهایـ ـش می کنم

و مـ ـی دانـ ــــم

کسـ ــی هــ ـرگز نخـ ـواهد دانستــ ـ ــ

غم آن غـ ـروبـــ ـ بارانـ ـ ـی

همـ ـ ـ ه از دلتنگـ ـ ـی های من بود...!


[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ مهرنوش ] [ ]


خودتـــــــ را بزن!

تــــــــو حریفــــِ دیــــــوارها نمی شـــــوی....

خودتــــــ رابزن...بزن بـــــهـ گریــــهـ....بـــهـ بی خیــــالی

بـهـــ هـــر چیزی کهـ خواسـتنش خنـــده دار تــــر از خوابـــــ دیدنش بود

بـــهـ خـــــود بیا

حال کهـ مردِ رفتـــن های بی ملاحظه نیـستـــــی...بهـ خـــود بیا

دستتـــــ را جلوی هیـــچ دستگیره ای دراز نکن

دوراهـی ها آنقدر مُدرن شده اند که در هر کافـــهـ ای پیدایتــــ می کنند

خـــودتــــــ را بزن!

بـــهـ گــــریـهـ ...وقتـــی چشمتــــــ از هیچ آسمانی آبـــــ نمی خورد

تووو بیــــــا...و از چشـم هیچ کس خودتــــ را تحویل نگیر

خودتـــــــ را بزن...دقیقا" خودتـــــ را

شبیـهـ بوکسور های پول گرفتـــهـ قبل از حادثــــهـ....کهـ

تسلیمشان را فروختند....

تــــو روزی انکار خواهی شد...درستـــــ روی همان دستــــ هایی کهـ

برای پیروزی اتــــــ ....هــــــورا می کشیدند!

ساعتـــــ مُچی اتـــــ را باز کن...دستـــ هایتـــــ را دربیاور

بگذار برای یکـــــ شبــــــ هم که شده

آبـــــ خوشـــــــی از گلوی چشمهایتـــــــ پایین برود...

خودتــــــ را بزن...

بـهـ آن شانـهـ ای کهـ گریه اتــــــ را پیراهـــن عثمان بی کسـی اتــــ نمی کند!


[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ ] [ مهرنوش ] [ ]


میدانی چرا آدم های ســــــــاده را دوست دارم؟!

میدانی.....

آدم های ســـــاده

هم

ســــــــاده عاشق می شوند

ســــــــاده صبوری می کنند

ســــــــاده عشق می ورزند

ســــــاده می مانند

امّا

سخت دل می کَنَند

آنوقت که دل می کَنَند

.

.

.

جان می دهند....


[ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ ] [ مهرنوش ] [ ]


.......

دلم لُکنَت می خواهد...

با آغوش های یک عقب مانده ی ذهنی...

که حَواسِ نداشته هایش از حالم پَرت نشود!

که هیچ سوالی در ذهنش از جنونم نلولد...

از تنهاییم نپرسد و من هم

به او دروغ های روزانه ام را پُست نکنم...

دلم لُکنَت می خواهد...

فُحش هایم را آنقدر جُدا جُدا بگویم که هیچ کس

به آنچه در سرم آمده پی نبرد...

یک نفر بیاید

یک عقب مانده

می خواهم از دنیای شما جا بمانمـــــــــ...



[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ ] [ مهرنوش ] [ ]


چه فرقی می کند کجای قصه ی تو ایستاده ام...

من یکی بودِ همیشه ام ....و تو...یکی نبودِ بی کسی هایم

مادر بزرگ هم با بهترین کاموای دنیا این قصه را هرجور ببافد آخرش از تو سر

در نمی آورد...

آخرش کلاغ ها راست می گویند که تو نیستی

پایانِ این قصه را هرچقدر بالا و پایین بردی راست یا دروغ از تو خبری نیست

نیستی تا چک نویس شعرهایم بی مادر باشند...

شعرهایی که بی تو بی تربیت بار می آیند...

اصلا" بگذار به تو بر بخورد

من دیوانه ی هرگونه تماس با توام

بگذار بین من وتو...

کوه کوه حرفِ ناگفته باشد

و دستِ هیچ دَکَل مخابراتی به این کوه ها نرسد...

من همیشه به نیمه ی پُر لیوان نگاه گرده ام

شاید....

روزی توانستم

عینک مادربزرگ را خوش بین کنم

و قرص هایش را جا به جا

تا انتهای این قصه عوض شود...

تو سر برسی...

تا کلاغِ بیچاره به خانه اش برسد...

تا با میل بافتنی ها شمشیر بازی کنیم بی آنکه دستمان از هم قطع شود

در هم کَم شویم از شناسنامه مان....

تا ریاضی کسر بیاورد از احتمال بوسه هایی که نه گسسته می شوند

نه سر از جبر در می آورند...

آنقدر از صورت همدیگر خط بزنیم

اشک هایمان را

که صورت این رابطه ساده شود!

تک رقمی....

چادر بزنیم قد هم آغوشی هامان

درست توی همین شعر....



[ جمعه یازدهم فروردین 1391 ] [ ] [ مهرنوش ] [ ]


نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد...

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد...


نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت


ولی بسیــــار مشتاقم


که از خاک گلویم سوتکی سازد


گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش


و او یکریز و پی در پی دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد


و خواب خفتگان ِ خفته را آشفته تر سازد


 بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را...


[ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ ] [ مهرنوش ] [ ]


نمی فهمم چـــــــرا؟!

میان ابرها سیر می کنم

هرکدام را به شکلی می بینم

که دوست دارم

می گردم و دلخواهم را پیدا می کنم...

میان آدم ها امّا...
.
.
.

کاری از دست من ساخته نیست!

خودشان شکل عوض می کنند..

برای اتفاق هایی که نمی اُفتد...


نمی فهم چراااا؟!!


[ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ ] [ مهرنوش ] [ ]


تمام افسانه های دنیا را اشتباه تعریف کرده اند...

 لالایی که از پسِ پلک های کودک 5 ساله بر نمی آمد

دست می بردند در عینک مادر .....

 در انتهای هر قصه پینوکیو را خر تصور کردند

 در شهربازی های خلق شده به آلیس سرزمینی را چسباندند که از زور

 دافعه پای هیچ کس به آن نمی رسید..

 لیلی پوت خواب گالیور را هم ندید چه برسد به نقشه هایی که گنج در آن کار

 گذاشته باشند...

 در سیّاره ی شازده کوچولو اصلا" تختخواب جا نمی شد که موریانه های کار

 گذاشته در آن از هم آغوشی هایش خبر بیاورند

 و هیچ لوبیایی  آنقدر سحر آمیز نبود که خواب غول ها را بپراند...

 و رابین هود تنها گورکن پیری بود که در مسیر گاری مالیات شاه چاله می کند

 که هردر دست انداز 2 سکه به حساب زمین واریز شود!

 و شِروود از خجالت بچه خرگوشهای گرسنه بیرون بیاید......

 .

 .

 .

 .

 .

 تمام افسانه های دنیــــــا را جا به جا کرده اند

 تا خواب هایمان را جا به جا کنند

 و هیچ کجای شک هایمان به زندگی نیفتد

 مبادا پی ببریم ما همان غول های یائسه ای هستیم

 که با باورِ جک بودن از هیچ درختی بالا نخواهیم کشید...

 شاید بفهمیم آن روی دنیا را هم 

 با تماشای ما مشغول کرده اند...

خدایا کدامین پل در کجای دنیا شکسته است

که هیچ کس به مقصد خود نمی رسد!!!

 

[ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ ] [ مهرنوش ] [ ]


رفاقتــــــــــ

 برای مفهوم رفاقتـــــــــ که گاهی تمام دنیایت را نجات می دهد....


 یاد آن روزها بخیر

 رو به روی هم لَم میدادیم و به پشتوانه ی رفاقتمان

 در جیب هایمان آنقدر رفت و آمد می کردیم که پول من و تو نداشت

 داشته ام به نداشته هایت می خورد و نداشته هایت به داشته های من

 طوری که هیچ وقت تعادلمان بهم نمی خورد...

 تکیه می دادیم به دست های هم

 مبادا سلامتی هایمان هدر رود...

 حالا تو گرفته ای و

 من از فاصله ها حالت را می پرسمــــــ

 و می ترسم از روزی که دنیا روی پاشنه ی دری بچرخد

 که پستچی نامه ام را برگشت بزند

 و تمام تمبر هایم به در بسته بخورد...

 بیا دوباره تمام دنیایمان را

 در یک زیر سیگاری مشترک بتکانیم

 و بیخیال تمام روزهای شانسی که نمی رسند

 پنجشنبه هایمان را طاق بزنیم

 به صرفِ

 ساندویچ های چرب زبان....

 لبخندی از دنیرو و

 رفاقتی که تنها زمان از عمقش با خبر است...

 دستت را بیاور

 مردانه و زنانه اش را بی خیال

 دست بدهیم به رسم کودکــــی

قرار است

 هوای هم را بی اجازه داشته باشیم...


[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ ] [ مهرنوش ] [ ]


....

 آنقـــــــــــدر زمین خورده ام که بدانم

 برای برخاستن


 نه دستی از برون


 که همتی از درون


 لازم استـــــــــــــ


 حالا امـــــــــا....


 نمی خواهم برخیزم!


 در سیاهــــی این شبــــ بی ماه


 می خواهم اندکی بیاسایم


 فـــــــــردا


 فــــــــــردا


 برمی خیزم


 وقتی که فهمیده باشم


 چرا زمین خورده ام....




[ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ ] [ مهرنوش ] [ ]


عذر ماهی ها را بخواه...

 عذرِ ماهی ها را بخواه...

 این حوض دستش به ماه که برسد

 دلش آب می شود.....هوای رو....یا می کند

 که از آسمان....جزرش به او برسد

 مَدش بماند برای کشیدنِ بادبانِ ناخدا...

 از دوشِ رگبار....بارش را بردار

 رگش بماند برای شاه

 شاهرگش برود زیرِ قولِ کولی ها

 که بی چُپُق صلح می کنند

 بی پرچم سفید می پوشند

 بی دلیل دل می دهند

 بی دل دوئل می کنند...

 قبیله یعنی ستاره ی شمال پشتِ خرس قطبی

 تا نهایت ایستاده

 بی آنکه برای خورشید دلیل بیاورد

 عروسیِ ماهی ها را زیرِ آبِ جزیره هم بزنند

 به نقشه های گنج بر نخواهد خورد

 وقتی که یک کشتیِ شکسته پناه می خواهد...

 عذرِ ماهی ها را بخواه

 این سیاره به زورِ آبشش ...آب از سرش نخواهد گذشت

 چه یک وجب...چه یک فانوس دریایی...

 هومن شریـــــــــــــــفی!

[ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ ] [ مهرنوش ] [ ]


دنیای عجیبی است!

 دنیای عجیبی است....

 یک نفر دلش را بگیرد قاه قاه بخندد

 به دلقک هایی که از زوری نداری گریه می کنند

 یک نفر دلش بگیرد و تمام دست ها را هم که از سرش برداری

 سبک نمی شود....

 تو بمانی و تنهایی ضدگلوله ات

 که تا جان داری از جنونت مراقبت می کند

 دو راهی ها را در قهوه ات بریزی....فالت را بگیرند

 تا بفهمند دلِ چمدانت از کدام مقصد پُر است

 تا گوش شوی در میانِ چشم های خواب آلود

 و هیچ کشیشی به دادِ اعترافتت نرسد

 تو بمانی و خاک گلدانت...در کابوسِ عوض شدن

 .

 .

 .

 .

 به اولین مسافرخانه که رسیدی

 کنار شناسنامه ات هویتت را هم بگذار

 دلقک ها در خواب هایشان بیشتر شبیه خودشان

 هستند تا بیــــــــداری...


[ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ ] [ مهرنوش ] [ ]


چه می شــود اگـــــــر....

 چه می شــــود اگـــــر حوالی ساعتی که مسافرخور نیست

 یک نفـــــــر بیاید که هیچ وقت نبود....

 و از آسمــــــان آنقدر سیــر باشد که پرواز را به رخ لاک پشت ها نکشــد

 من نگاهش کنم و پیش خودم بگویم راه گم کرده است

 و او به نشانه ی احترام به حماقتم پول قهوه ای را که خورده ام حساب کند!

 با هم تمــــام ناکجاها را قدم بزنیم و من از ترس های کودکی هایم با او بگویم

 و او مدال افتخارهای روی سینه اش را پنهان کند...

 تا وقتـی زیر یک سقف می خوابیم ....خیال جفتمان

 از تقسیم عادلانه ی بی کسی تا مبل های مشترک

 راحت باشد!


[ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ ] [ مهرنوش ] [ ]


....

هرچه شعر دارم را می فروشم

با پولش

تمام بلندگوهای اطرافم را می خرم

خاموششان می کنم

تا وقتی آرام می گویم:دلم..گرفته..است صدایم به خودم برسد

دلم برای تمام اعتراف های کودکانه تنگ است

که در ابتذال حنجره ها

به چشم کسی نیامد...

جای چترها خالی

وقتی درونِ بارانیِ من خیس می شود

از بس که کودک درونم از ترس اجتماع شب ادراری داشت

و من به روی خودم نمی آوردم/تیله هایم آنقدر صادق بودند

که دنیا از میانشان همان دنیا دیده می شد
.
.
.
.
حالا که تمام چرخ و فلک های این شهر

در زمین سوار می کنند و در زیر زمین فرود می آیند

بگذار با تمام موش ها پیمان ببندم

همراه خاطراتم /وجدانم را هم بجوند

شاید باور کنم

پهلوان پنبه های در بالشم هیچ نقشی در کابوس های هر شب من ندارند

با این همه خواب سرما خورده

باید باور کرد تیله هایم ذات الریه کرده اند که دنیا را اینقدر کثیف می بینم

تو هم

اگر انصاف داری

بیا رو به رویم بنشین و پشت سرم حرف بزن

من

آنقدر از "من"دلگیر هست که با تو همراهی کند...


برچسب‌ها: تبریک واسه اسکار گرفتن جدایی نادر از سیمین
[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ ] [ مهرنوش ] [ ]


اینجـــــا آسـمان ابریست آنجــــــا را نمی دانم!!!

  ایـنجــــــــا آسمان ابریست آنجــــــــا را نمی دانم!

 اینجــــــــــا پاییــــــــز است آنجــــــــا را نمی دانم!

 اینجــــــــــا فقط رنگـــــ است آنجـــــــا را نمی دانم!

 اینجـــــــــا دلی تنگ است آنجــــــــا را نمی دانم!

***

 وقتی که بچـــــــه بودم هرشب دعا می کردم که خــــــــدا یک دوچرخه به من بدهد

 بعــــــــد فهمیــــدم که اینطوری فایــــــــــده ندارد!!!

 پس یک دوچرخه دزدیدم و دعا کردم خـــــــدا مرا ببخش!!!

 هی با خودم فکــــر می کنم که ما در این سر دنیــــــــا عرق می ریزیم

 و وضعمان ایـــــــــن است

 و آنهــــــــا در آن سر دنیـــــــــا عرق می خورند و وضعشان آن است!

 نمی دانم مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن؟!!


 د.شریــــــــعتی


[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ ] [ مهرنوش ] [ ]


الگوی زندگیت کیــــــــه؟!

تحقیقات اخیـــــــر دانشمندان حاکی از اونه که مغز انسان از روابط ریاضی برای

ذخیره ی علایق و احساسات استفاده می کنه!

بدون نگاه کردن به جوابا این تست رو حل کنین لطفا!

1-یه عدد از 1تا9 انتخاب کنید.

2-اون رو در 3 ضرب کنید.

3-حاصل رو بعلاوه ی 3 کنید.

4-دوباره حاصل رو در3 ضرب کنید.

5-یه عدد 2 یا 3 رقمی به دست آوردید.

6-ارقام خودتون رو با هم جمع کنید(مثلا اگه عددتون 52 هست 5 رو با 2 جمع کنید)

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

حالا با توجه به عدد به دست اومده و لیست زیر ببینید الگوی شما در زندگیتون

کیـــــــــه؟!

1-انیشتین

2-نلسون ماندلا

3-جاکوب زوما

4-محمد علی کلی

5-تام کروز

6-بیل گیتس

7-گاندی

8-براد پیت

9-مهنــــــــــــدس مهرنوش محمدی

.

.

.

.

.

.

.میــــــــــدونم...میدونم چه حالی داری....

من یه تاثیر خاصی روی مردم دارم...

یه روز هم شما می تونی مثل من بشی!

بـــــــــاور کن!

.

.

.

.

اوه راستی!

اینقدر با عددای متفاوت امتحان نکن!

باهاش کنار بیا...

ظاهرا من الگوی زندگیت هستم!


دوستون دارم به میزان زیاد!!!



برچسب‌ها:
فقط واسه تنوع, کنترل اعصاب, شاد کردن دوستان
[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ ] [ مهرنوش ] [ ]


خدا چلچراغی از آسمان آویخته است!

گفتند:چهل شب حیاط خانه ات را آب و جارو کن.

شب چهلمین خضر(ع)خواهد آمد!

چهل ســـآل خانه ام را رفتم و روبیدم و خضر(ع)نیامد...

زیرا فراموش کرده بودم حیاط خلوت دلم را جارو کنم!

گفتند:چله نشینی کن.چهل شب خودت باش و خدا و خلوت...

شب چهلمین بر بام آسمان خواهی رفت!

و من چهل ســـآل از چله ی بزرگ زمستان تا چله ی کوچک تابستان

را به چله نشستم اما هرگز بلندی را بوی نبردم...

زیرا از یاد برده بودم که خودم را به چهلستون دنیا زنجیر کرده ام!

گفتند:دلت پرنیان بهشتی است.خدا عشق را در آن پیچیده است.

پرنیان دلت را واکن تا بوی بهشت در زمین پراکنده شود...

چنین کردم بوی نفرت عالم را گرفت!

و تازه دانستم بی آنکه باخبر باشم شیطان از دلم چهل تکه ای برای خودش

دوخته است!

به اینجا که می رسم ناامید می شوم

آنقدر که می خواهم همه ی سرازیری جهنم را یکریز بدوم!

اما فرشته ای دستم را می گیرد و می گوید:هنوز فرصت هست...

به آسمان نگاه کن...

خدا چلچراغی از آسمان آویخته است که هر چراغش دلی است.

دلت را روشن کن

تا چلچراغ خدا را بیفروزی...

فرشته شمعی به من می دهد و میرود!

*****

راستی امشب به آسمان نگاه کن

ببین چه قدر دل در چلچراغ خدا روشن است!



[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ ] [ مهرنوش ] [ ]


سپـــــــــــــــــید آمدی...

قافیه را که ردیفــــــــ آمدنت کردم

غزل شدی که بباری

اما دریغ...

سپیــــــــــــــد آمدی

و

سپیـــــــــــــد دم رفتی

تا دم نزنم

گیر کنم در خودم

و باز هم هی...

قافیه را ردیفــــــــ آمدنت کنمــ....



[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ ] [ مهرنوش ] [ ]


در سینه ات نهنگی می تپد!

این که مدام به سینه ات می کوبد,قلب نیست;

ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.ماهی کوچکی که طعم تنگ

آزارش می دهد و بوی دریا هوای اش کرده است.

قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس.اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟!

آدم ها ماهی ها را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه.

اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و

قلب وقتی در خدا غوطه خورد قلب است!

هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد;تو چطور می خواهی قلبت

را در سینه نگه داری؟!

و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و

وقتی قلب خلاصه می شود و آدم قانع!!

این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ,تنگ خواهد شد و این آب ته

خواهد کشید.

تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس.

کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش

این قطره را به بی نهایت گره می زدی.کاش...

بگذریم...

دریا و اقیانوس به کنار,نامنتها و بی نهایت پیشکش.

کاش لا اقل آب این تنگ را عوض می کردی.

این آب مانده است و بو گرفته است و تو می دانی آب هم که بماند می گندد!

آب هم که بماند لجن می بند.

و حیف

از این ماهی که در گل و لای بلولد

و حیف

از این قلب که در غلط بغلتد!!!



[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ ] [ مهرنوش ] [ ]


!!!!!

چـــه کسی می گوید:

 که گرانی شده استــــــــ ؟!

دوره ی ارزانی استــــــــــــ....

دل ربودن ارزان!

دل شکستن ارزان!

دوستی ارزان استـــــــــ...!

دشمنی ها ارزان!

چه شرافت ارزان!

تن عریان ارزان!

آبرو قیمت یک تکه ی نان....

و دروغ از همه چیز ارزان تر

قیمت عشق چقدر کم شده استـــــــــ...!

کمتر از آب روان!

و چه تخفیف بزرگی خورده....

قیمت هر انســــــــان!!!



[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ ] [ مهرنوش ] [ ]


بعد از رفتن تـــــــو....

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم.

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که

در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم و تو

در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی است

رویایی ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت

رها کردم..

همین بود آخرین حرفت ومن بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی 

اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید واکردم

نمی دانم چرا رفتی؟نمی دانم چرا...شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا تا کی برای چه

ولی رفتی...

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی

حس کرد

من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

ومن با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد!

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

توهم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

ومن در حالتی مابین اشک و حسرت وتردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست و من دراوج پاییزی ترین ویرانی

یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟؟؟

شاید به رسم عادت پروانگی هامان باز برای شادی و خوشبختی باغ

قشنگ آرزوهایت دعا کردم!



[ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ ] [ مهرنوش ] [ ]


زندگـــــــــــــــــــــــــــــــــی

......

زندگــــــــی رسم خوشایندی است.

زندگــــــــی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه ی عشق.

زندگـــــــی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.

زندگـــــــی جذبه ی دستی است که می چیند.

زندگـــــــی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است.

زندگـــــــی بعد درخت است به چشم حشره.

زندگـــــــی تجربه ی شب پره در تاریکی است.

زندگـــــــی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگـــــــی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگـــــــی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست.

خبر رفتن موشک به فضا

لمس تنهایی ماه

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.

زندگـــــــی شستن یک بشقاب است.

زندگـــــــی یافتن سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است.

زندگـــــــی "مجذور" آینه است.

زندگـــــــی گل به "توان" ابدیت

زندگـــــــی "ضرب"زمین در ضربان دل ماه

زندگـــــــی "هندسه ی "ساده و یکسان نفسهاست.

هرکجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است.

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت؟؟؟

.....

سهراب سپهری


m0zhgan icons

[ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ ] [ مهرنوش ] [ ]


تا خـــــــــــــدا هست جایی برای نا امیدی نیست...

مردی با خود زمزمه کرد:خدایا با من حرف بزن...

یه سار شروع به خواندن کرد!!امــــــــــا مرد نشنید...

مرد فریاد برآورد خــــــــــدایا با من حرف بزن...

آذرخش در آسمان غرید امــــــــــا مرد اعتنایی نکرد...

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت:تو کجایی؟؟؟

بگذار تو را ببینم...

ستاره ای در آسمان درخشید امـــــــــا مرد ندید...

مرد فریاد کشید"خدایا یک معجزه به من نشان بده!"

کودکی متولد شد اما مرد باز توجهی نکرد...

مرد در نهایت یاس فریاد زد:خدایا خودت را نشان بده و بگذار ببینمت...

از تو خواهش می کنم...

پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد.

مـا خدا را گم می کنیم....

در حالی که او در کنار نفس های ما جریان دارد...

خدا اغلب در شادی های ما سهیم نیست...

تا به حال چند بار خوشی هایت را آرام و بی بهانه به او گفته ای؟!

تا به حال به او گفته ای که چقدر خوشبختی؟!

که چقدر همه چیز خوب است؟!

که چه خوب است که او هست؟؟؟!

خدا همراه همیشگی سختی ها و خستگی های ماست.

زمانی که خسته و درمانده به طرفش می رویم

خیال می کنیم تنها زمانی که به خواسته ی خود برسیم او مارا دیده و حس کرده امــــــــــا.....

خورشید را باور دارم حتی اگر نیاید...

به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را حس نکنم...

به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد...

تا خدا هست جایی برای نا امیدی نیست...


m0zhgan icons

[ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ ] [ مهرنوش ] [ ]


زن...

زن عشق می کارد و کینه درو می کند...

دیه اش نصف دیه ی توست و مجازا ت زنایش با تو برابر...

می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر برای خود هستی...

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ی ولی لازم است و تو هر زمانی که بخواهی به لطف قانون گذار می توانی ازدواج کنی...

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو...

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی...

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد....

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...

او مادر می شود و همه جا نام پدر را می پرسند....

و او هر روز عاشق می شود..مادر می شود...پیر می شود و می میرد و قرن

هاست که او عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای

صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی برباد رفته اش را می بیند و در قدم های

لرزان مردش گامهای شتاب زده ی جوانی برای رفتن و دردهای منقطع قلب مرد

سینه ای را به درد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن او

زنده می کند...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...

واین رنج استــــــــــــ !

د.شریعتی
m0zhgan icons

[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ ] [ مهرنوش ] [ ]